جهت تبلیغ و درج آگهی شما در این صفحه در پیام رسان با ما در ارتباط باشید

داستان جالب زندگی آدونیس adonis از خدایان یونان

داستان جالب زندگی آدونیس adonis از خدایان یونان

آدونیس خدای یونانی نبود، بلکه انسانی زمینی بود. او نمادی از زیبایی و شهوت بود، اما قربانی عشق و خشم خدایان شد. او ثمره عشق گناه‌آلود مادر زیبا و شهوت‌پرستش، میرا، به پدرش بود. سینیراس پادشاه قدرتمند و ثروتمند قبرس بود و پنجاه دختر داشت. زیباترین دخترش، میرا، عشقی گناه‌آلود و پنهانی به پدرش داشت و در آتش هم‌آغوشی با او سوخت. اگرچه میرا آنقدر زیبا بود که می‌توانست هر مردی را با زیبایی خود مجذوب خود کند، اما در آتش این هوس سوخت و می‌دانست که در نهایت این عشق ممنوعه به قیمت همه چیز تمام خواهد شد، اما به هیچ قیمتی نمی‌توانست از هوس شهوانی خود دست بکشد. او توسط الهه‌های انتقام (ارینیس) نفرین شد. در برخی داستان‌ها آمده است که چون پدرش در جنگ تروا در کنار یونانیان بود، آفرودیت از آنها خشمگین شد. در روایتی دیگر، دختر قربانی غرور مادرش شد که او را زیباتر از الهه عشق می‌دانست.

نیمه‌شب، میرا چنان غرق در آرزویش شد که تصمیم گرفت به آرزویش برسد و پدرش را فریب دهد تا به خواسته‌اش برسد. اما او می‌دانست که پدرش مردی نجیب‌زاده است و امیدی نداشت که با او بخوابد. او چنان ناامید بود که تصمیم گرفت به زندگی‌اش پایان دهد. او طناب را به گردنش انداخت تا به زندگی‌اش پایان دهد که پرستارش رسید و مانعش شد. میرا در آغوش پرستارش افتاد و عشق دیوانه‌وار خود به پدرش را به او اعتراف کرد. پرستارش به او گفت که باید آتش این شیفتگی را خاموش کند، اما میرا گفت که سرانجام از این درد عشق خواهد مرد. پرستار که دختر را بسیار دوست داشت، به او گفت که به او کمک می‌کند تا به آرزوی قلبی‌اش برسد، به شرطی که میرا دیگر هرگز خودکشی نکند.

پرستار منتظر فرصت مناسب بود. مدتی بعد، مراسمی برگزار شد که ملکه برای مدتی از پادشاه دور بود. شبی، پرستار پادشاه، پادشاه را مست و مست در اتاقش دید. او همه جا را تاریک کرد و میرا را به اتاق پادشاه برد. پادشاه از او پرسید که نام دختر چیست و چند سال دارد. پرستار نامی دروغین گفت و گفت که او همسن میرا است. میرا در تاریکی به بالین پدرش رفت و به کام او رسید. پادشاه که می‌خواست بداند این دختر تندخو و آتشین‌مزاج کیست، چراغی روشن کرد و ناگهان دخترش را شناخت. پادشاه آن را چنان روشن کرد که شمشیرش را از قبضه بیرون کشید تا دختر را بکشد. اما میرا فرار کرد و در تاریکی شب ناپدید شد.

میرا روزها و شب‌ها راه رفت، از جزایر زیبای مدیترانه گذشت، صحرای سوزان عربستان را پشت سر گذاشت و به سرزمین “سبا” رسید. او نه ماه بود که فرار می‌کرد و دیگر نمی‌توانست بار فرزندی را که در رحم پدرش داشت، تحمل کند. خسته، درمانده و ترسیده از مرگ، فریاد زد و از خدایان خواست تا به او کمک کنند. خدایان دعای او را پذیرفتند و در حالی که گریه می‌کرد، به «درخت مُر» تبدیل شد. درختی که همچنان گریه می‌کرد و اشک‌های درخشانش مانند قطراتی از پوست درخت جاری بود.

وقتی زمان تولد فرزندش فرا رسید، شاخه‌هایش به هم پیچیدند و با صدای بلند ناله کردند. الهه‌ها به سراغش آمدند و به آرامی و با آرامش او را نوازش و صحبت کردند. تنه درخت شکافت و فرزندش را رها کرد. آدونیس به دنیا آمد.

آدونیس پسری به زیبایی خورشید، ساده و پاک‌دل و آنقدر زیبا و برازنده بود که وقتی به جوانی رسید، دختران زیادی عاشق او شدند و ابراز عشق آنها او را از زندگی آزادش دور کرد، بنابراین شهر خود را ترک کرد و سپس به دشت‌ها و جنگل‌ها رفت و در آنجا مشغول شکار شد.

او دونده‌ای چابک و شکارچی ماهر بود. او روزهای خوشی را در جنگل‌های زیبا با اسب تیزپا و سگ‌های شکاری خود سپری می‌کرد، اما آرتمیس، الهه شکار، از مهارت این جوان زمینی در شکار خشمگین و حسادت می‌کرد و کینه او را در دل داشت. و همه می‌دانستند که آرتمیس نسبت به کسانی که به او آسیب می‌رسانند، بی‌رحم، سنگدل و کینه‌توز است. روزی، آدونیس، در گرماگرم شکار و تیراندازی، ناگهان بانوی جوان و نیمه‌برهنی را در مقابل خود یافت که در نگاهش گم شده بود. این زن آفرودیت، الهه زیبایی، عشق و شهوت، و زیباترین زنی بود که آدونیس در زندگی خود دیده بود. آفرودیت، که با زیبایی‌اش هوش خردمندترین خدایان را می‌رباید، اکنون طعمه عشق آدونیس شده بود و دیوانه‌وار او را دوست می‌داشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *