نقد فیلم «سرقت کات»
وقایع فیلم در سال ۱۹۹۸ اتفاق میافتد؛ دلیل انتخاب این دوره زمانی خاص، جدا از وفاداری به رمان اصلی (نوشته چارلی هیوستون)، احتمالاً به این دلیل است که ضعفهای روایی را میپوشاند، وقایع فیلم در دوران مدرن، چندان قابل توجیه نبودند. اما در هر صورت، آرونوفسکی سعی نمیکند این دوره را به صورت نوستالژیک ارائه دهد؛ برعکس، بسیار به واقعیت نزدیک است و از برخی جهات یادآور فیلم «پی»، اولین فیلم این فیلمساز است که از قضا دقیقاً در سال ۱۹۹۸ ساخته شده است.
هنک (آستین باتلر) مرد جوان افسردهای است که با آسیبهای ناشی از یک تصادف رانندگی در دوران نوجوانی دست و پنجه نرم میکند؛ او میتوانست یکی از ستارههای بزرگ بیسبال باشد، اما همه چیز ناگهان تغییر کرد و حالا تنها دلخوشی او دنبال کردن مسابقات تیم مورد علاقهاش از رادیو است. او که اهل حاشیه نیست، پس از به عهده گرفتن مسئولیت مراقبت از گربه همسایهاش، راس (مت اسمیت)، ناگهان خود را در مرکز یک جنجال بزرگ میبیند. اگر منطقی به آن نگاه کنیم، به هیچ جا نمیرسیم، بیشتر موقعیتها بر اساس انتخابهای آگاهانه شخصیتها نیستند، بلکه نتیجه بدشانسی، سوءتفاهمها و البته زنجیرهای از حماقتهای انسانی هستند.
هنک ناخودآگاه وارد درگیریای میشود که هیچ ربطی به او ندارد، اما به تدریج ماهیت داستان تغییر میکند: حضور مداوم او در این بحران نتیجه فشار خارجی نیست، بلکه نتیجه اشتباهاتی است که خودش مرتکب میشود؛ اشتباهات ساده اما پرهزینهای که به راحتی میشد از آنها جلوگیری کرد. این باعث میشود احساس متفاوتی نسبت به او داشته باشیم. هنک قربانی شرایط است، اما از سوی دیگر، او علت مستقیم تمام فجایعی است که رخ داده و منجر به مرگ چندین نفر شده است. وقتی شخصیتی از طریق انفعال و درماندگی باعث چنین اتفاقاتی میشود، ارتباط برقرار کردن با او دشوار میشود. بنابراین جای تعجب نیست که برخی از بینندگان نسبت به او احساس انزجار کنند. هنک البته شخصیت آزاردهندهای نیست، اما او یک قهرمان تراژیک هم نیست، فردی قربانی که به نظر میرسد با دنیا بازی میکند و انتخابهایش همیشه بین بد و بدتر است.
علاوه بر این، هنک کمجذابترین شخصیت فیلم است. تقریباً تمام شخصیتهای فرعی، با وجود تیپها و کلیشههایشان، از آب در میآیند. هر بار که یکی از جنایتکاران وارد قاب میشود، هنک به حاشیه رانده میشود و در سایه قرار میگیرد. به خصوص وقتی لیپا (لیو شرایبر) و شاملی (وینسنت دافر) از راه میرسند، دو برادر یهودی ارتدکس که تضاد بین ایمان، هویت فرهنگی و خشونت، موقعیتهای جالبی را ایجاد میکند. پاول (نیکیتا کوکوشکین) نیز یکی از نقاط قوت فیلم است، او یکی از نامتعادلترین گانگسترهایی است که تا به حال دیدهاید و خاطرات کمدیهای مافیایی اسکورسیزی را زنده میکند.
دارن آرونوفسکی همیشه از بازیگرانش بازیهای درخشانی گرفته است و «کات استیلینگ» نیز از این قاعده مستثنی نیست. هیچ یک از بازیگران ضعیف یا حتی متوسط نیستند و نقشهای خود را به بهترین شکل ممکن بازی کردهاند. شاید این فیلم در مقایسه با آثار قبلی آرونوفسکی بیاهمیت و معمولی به نظر برسد، اما حداقل از نظر بازیگری، مهر و امضای او را دارد، زیرا توانسته از حداکثر ظرفیت بازیگران استفاده کند.
فضاسازی و طراحی صحنه فیلم نیز درخشان است. آرونوفسکی دهه ۹۰ را به صورت سطحی بازسازی نکرده است، بلکه هر صحنه پر از جزئیات دقیق است. حتی موسیقی فیلم به گونهای طراحی شده است که شما را مستقیماً به فضای پرتنش و در عین حال پرانرژی آن سالها پرتاب میکند. این فیلمساز مؤلف، امضاهای بصری آشنای خود را رها نمیکند و کلوزآپهایش توجه شما را جلب میکنند. با این حال، فیلم از نظر خلاقیت چیزی برای ارائه ندارد. هیچ اشکالی ندارد که یک فیلمساز وارد یک ژانر آشنا شود، قوانین آن را بپذیرد و اثری فرمولی بسازد، اما وقتی نام دارن آرونوفسکی مطرح میشود، طبیعتاً انتظارات بالا میرود.
آرونوفسکی با آثاری مانند «مرثیهای برای یک رویا»، «قوی سیاه»، «مادر!» و حتی «نهنگ»، خود را استاد ساختارشکنی نشان داده است. او میداند چگونه داستانهای پیچیده را بگیرد و آنها را پیچیدهتر ارائه دهد. فیلمهای او اغلب با هدف سرگرمی ساخته نمیشوند، بلکه قرار است ما را به فکر فرو ببرند. اما وقتی فیلمی از راه میرسد که در مسیر متفاوتی قرار میگیرد، ناگزیر انتظارات را برآورده نمیکند. «کات استیلینگ» در مقایسه با آثار قبلی فیلمساز چیزی نیست. دوباره تکرار میکنم که فیلم به هیچ وجه ضعیف نیست، اما همه چیز در همان سطح «قابل قبول» باقی میماند، به طوری که در کارنامه هنری فیلمساز – و البته در ژانر کمدی جنایی – در نهایت میتوانیم آن را یک فیلم متوسط بدانیم. اثری که عمدتاً ولرم است.