نقد فیلم «چشمه جوانی»؛ دور دنیا در دو ساعت
جیمز وندربیلت، نویسنده این فیلم که در کارنامهاش آثاری مانند «زودیاک» دیده میشود، در «چشمه جوانی» از فرصت استفاده کرده و از شجرهنامه خانوادگی خودش به عنوان منبع الهام داستان استفاده کرده است. البته، چه الهامی باید بگویم، او ویکیپدیای خانواده وندربیلت را در داستان «چشمه جوانی» پیادهسازی کرده است که با یک جوینده گنج به نام لوک پردو (جان کرازینسکی) آغاز میشود. او خواهرش، شارلوت (ناتالی پورتمن)، را مجبور میکند تا در سفری برای یافتن چشمه جوانی با او همراه شود؛ چشمهای که وعده آن در تمام فرهنگها و کتابهای تاریخی و مذهبی ذکر شده و میتواند به یابنده آن زندگی ابدی ببخشد. سرمایهگذار این ماجراجویی پرهزینه (شبکه اپل تیوی!) میلیاردر اوون کارور (دامنال گلیسون) است که سرطان لاعلاجش او را به اعماق افسانهها و خرافات کشانده است.
جویندگان گنج برای یافتن نقاشی از رامبراند به دل دریا میروند، اما آن را در کشتیای که پدربزرگ جیمز وندربیلت (آلفرد کوئین وندربیلت پدر) در سال ۱۹۱۵ غرق کرده بود، پیدا میکنند! با توجه به این موضوع، نویسندهی «چشمهی جوانی» نکتهای تاریخی را در داستان گنجانده که به اصل و نسب خودش مربوط میشود و تنها به طولانیتر شدن زمان فیلم کمک میکند؛ در غیر این صورت، میتوانست به راحتی از داستان حذف شود و چیزی از دست نمیرفت!
در ادامهی فیلم، شارلوت، در مشاجرات خواهر و برادری، مدام به لوک یادآوری میکند که در میانه روند طلاق است و حضانت فرزندش برایش از هر چیز دیگری مهمتر است؛ این عملاً یک خط داستانی بیفایدهی دیگر برای طولانیتر کردن فیلم است! این چالش بلافاصله و با سرمایهی میلیارد دلاری اوون حل میشود و پسر شارلوت به مادر و عمویش در سفری به دور دنیا میپیوندد. از آنجایی که هیچ گنج باستانی وجود ندارد که به اهرام مصر مربوط نباشد، در ادامه ماجراجویی خانواده پردو، خود را در اتریش و واتیکان و در نهایت مصر نیز مییابیم. فراموش کردم بگویم که در تمام این مدت، یک زن اغواگر (آیزا گونزالس) و یک پلیس بیعرضه (آرین موید) نیز لوک و تیم سارقان آثار هنریاش را تعقیب میکنند و همیشه چند قدم پشت سر آنها حرکت میکنند؛ مبادا دخالت آنها مانع پیشرفت داستان و رسیدن لوک به چشمه جوانی شود!
گروه سرانجام چشمه جوانی را در پایین اهرام جیزه در مصر پیدا میکنند و معلوم میشود هر کسی که آب حیات را بنوشد، خواهد مرد، که معادل مرگ عزیزترین افراد زندگی آنهاست. بنابراین، لوک از نوشیدن آن امتناع میکند، اما اوون که معلوم میشود کلاهبرداری است که حتی بیمار هم نیست، خودخواهانه آب را مینوشد. با اقدام سریع پلیس و زن اغواگر که معلوم میشود نگهبان چشمه است، اوون به خاطر طمعش در اعماق اهرام گرفتار میشود، در حالی که دیگران به سلامت فرار میکنند. البته در طول فیلم دو ساعته، ما حتی گمان نمیکنیم که پایان دیگری در انتظار لوک و دوستانش باشد. وندربیلت با وعده ماجراجویی دیگری، زمینه را برای دنباله «چشمه جوانی» فراهم میکند، که البته هرگز ساخته نخواهد شد.
فیلمنامه بد، بازیگران را عقب نگه میدارد
اگرچه ممکن است اشاره به خاطرات خانواده وندربیلت در فیلم کمی خودخواهانه به نظر برسد، اما این بخش عملاً تنها نکته جالبی است که از تماشای آن دریافت خواهید کرد. فیلمنامهای که جیمز وندربیلت به بازیگران داده کاملاً سطحی و قابل پیشبینی است و هیچ کمکی به درخشش بازیگران نمیکند. در حالی که از فیلمی که شامل نامهایی مانند جان کرازینسکی، ناتالی پورتمن و استنلی توچی است، انتظار بیشتری میرود، این بازیگران کمتر از حد معمول خود هستند.
«چشمه جوانی» شخصیتهایی دارد که حتی به سرنوشت خود اهمیت نمیدهند، چه برسد به بیننده. لوک قهرمانی است که عملاً در داستان انگیزهای ندارد و در طول فیلم با هیچ خطری روبرو نمیشود. کرازینسکی، که نقش باستانشناسی را بازی میکند که راه پدرش را دنبال میکند، نسخهای ضعیف از نیتن دریک از بازیهای Uncharted ارائه میدهد. لوک کرازینسکی مانند قهرمان این بازیهای Naughty Dog، روحیه ماجراجویانه و شوخطبعی دارد، اما هیچ یک از شوخیهای او به هدف نمیخورد. متأسفانه، کرازینسکی از کسی مثل تام کروز یاد نگرفته که اگر میخواهی ستاره اکشن باشی، اول باید دویدن را تمرین کنی! شخصیت پورتمن هم در داستان گنجانده شده تا هر پنج دقیقه بدیهیترین اطلاعات ممکن را به بیننده یادآوری کند؛ حتی ایزا گونزالس که معمولاً در هر فیلم جذابیت خدادادی دارد، مجبور میشود در فیلم «چشمه جوانی» نقش یک شخصیت احمق را بازی کند که رابطهاش با لوک کرازینسکی از صحرای بزرگ هم خشکتر است. استنلی توچی فقط در یک صحنه در واتیکان ظاهر میشود تا کلید چشمه جوانی را به شخصیت گونزالس بدهد. البته، هر چقدر هم که فیلمنامه وندربیلت برای ما بینندگان کسلکننده باشد، بیشتر شبیه یک تعطیلات پولی برای بازیگرانش است که او را به بانکوک، وین و لندن میبرند.