جهت تبلیغ و درج آگهی شما در این صفحه در پیام رسان با ما در ارتباط باشید

ماجرای چاپ نخستین کتاب رهبر شهید/ساوا

ماجرای چاپ نخستین کتاب رهبر شهید/ساوا

به عنوان پیشینه، باید اشاره کنم که در سال ۱۳۴۳ از قم به مشهد بازگشتم و در همان سال ازدواج کردم. پس از بازگشت به مشهد، یک سری فعالیت‌های فکری و سیاسی جدید را آغاز کردم. در مشهد، ارتباطات مستمر و گسترده‌ای با عناصر جنبش و انقلاب و چهره‌های مخالف رژیم و همچنین با طلاب و دانشجویان جوان داشتم.

همچنین جلساتی برای انتقال و بررسی برنامه‌ریزی تدریس و تبلیغ داشتم؛ یکی از آنها تشکیل جلساتی برای آموزش معارف اسلامی مربوط به جنبش اسلامی به گروهی از جوانان بود. همچنین، از جمله این فعالیت‌های انقلابی، تأسیس یک مؤسسه چاپ و نشر با همکاری مرحوم شاعر «غلامرضا قدسی» و شهید «تدین» [52] و شخص دیگری از خراسانی بود.

ماجرای چاپ نخستین کتاب رهبر شهید/ساوا

این مؤسسه را «سپیده» نامگذاری کردیم و از طریق آن برخی از کتاب‌های اسلامی حاوی مضامین انقلابی را منتشر کردیم. سپس کتاب «آینده در قلمرو اسلام» نوشته سید قطب را ترجمه کردم و چاپ آن را در چاپخانه معروف «خراسان» آغاز کردیم.

چاپ کتاب تقریباً تمام شده بود که به همراه خانواده و اقوام از مشهد به یک سفر تفریحی رفتیم. این سفر در فروردین ۱۳۴۵ انجام شد و پسرم مصطفی در آن زمان چهل روزه بود. به تهران، سپس به قم و از آنجا به اصفهان رفتیم.

سپس در مسیر بازگشت به مشهد، به تهران برگشتیم. در یکی از مسافرخانه‌های تهران بودیم که خبر حمله ساواک به «چاپخانه خراسان» و مصادره تمام نسخه‌های ترجمه شده کتاب و دستگیری مدیر «مؤسسه سپیده» به ما رسید. به من گفتند: ساواک دنبال توست تا تو را دستگیر کند. مدتی بعد، خبر دستگیری یکی دیگر از اعضای مؤسسه نیز رسید.

ماجرای چاپ اولین کتاب رهبر شهید/ساواک با «آینده در قلمرو اسلام» چه کرد؟

من مطمئن بودم که ساواک در اتخاذ موضع سخت در مورد کتاب و مترجم آن جدی است. موضوع را با همسرم و مادرش که همراه ما بودند مطرح کردم. پیشنهاد دادم که همه به مشهد برگردند و مرا از اوضاع آنجا مطلع کنند و به من بگویند که آیا ماندن در تهران یا بازگشت به مشهد به نفع من است. من تنها در اتاق مسافرخانه ماندم. چند روز بعد، یکی از برادران پنجاه نسخه از ترجمه کتاب را برای من آورد.

معلوم شد که برادران احساس خطر کرده و صد نسخه از کتاب را قبل از حمله ساواک نجات داده بودند.

از انتشار کتاب بسیار خوشحال شدم، زیرا اولین اثر من بود که منتشر می‌شد. چاپ خوبی داشت و طرح جلد زیبایی داشت. نسخه‌هایی از آن را بین دوستانم پخش کردم و بقیه را به یکی از اقواممان سپردم و به او گفتم که اینها کتاب‌های ممنوعه و خطرناکی هستند.

چند روز بعد، یکی از دوستانم مرا به مسجدی دعوت کرد که سنگ بنای آن گذاشته شده بود اما هنوز ساخته نشده بود. دست‌اندرکاران این مسجد می‌خواستند از زمین آن در ایام محرم استفاده کنند؛ بنابراین آن را با ورق‌های آهنی احاطه کرده، با چادر پوشانده و برای نماز و مراسم آماده کرده بودند. من این دعوت را پذیرفتم. در آنجا، در دهه اول محرم، امامت جماعت را بر عهده داشتم و پس از نماز، منبر می‌رفتم؛ سپس برای دهه دوم، سخنران و برای دهه سوم محرم، سخنران دیگری دعوت می‌کردم. این همان مسجدی است که اکنون در خیابان نصرت، نزدیک دانشگاه تهران قرار دارد و پس از ساخت، به مسجد امیرالمؤمنین (علیه السلام) معروف شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *