طبق گفتهی بوک رایوت، نیکی دیمارکو سالها فکر میکرد که یک «خوانندهی واقعی» نیست. اگرچه کتابها همیشه در مرکز زندگی او بودند، از جمعآوری و حمل آنها گرفته تا خواندنشان در نیمهشب، اما سبک مطالعهی او با الگوی پذیرفتهشده مطابقت نداشت. او یک کتاب را شروع میکرد، چند فصل را میخواند، سپس ناگهان کتاب دیگری را برمیداشت. گاهی اوقات چندین کتاب را همزمان میخواند، سپس جزئیات هر کدام را فراموش میکرد. بعضی شبها صدها صفحه را در حالت تمرکز شدید تا ساعت دو بامداد میخواند، سپس برای هفتهها در رکود کامل فرو میرفت.
دیمارکو مینویسد که این الگوی نوسانی باعث میشد احساس شکست کند زیرا از کودکی به او آموخته بودند که «خوانندهی خوب» کسی است که بیصدا و پیوسته، از ابتدا تا انتها، بدون توقف یا پرش از صفحهای، بخواند. بعدها، وقتی معلم شد، همین الگو را در مدارس دید: قرار بود دفترچههای مطالعه و آزمونها عشق به کتاب را پرورش دهند، اما در واقعیت، بسیاری از کودکان زیر بار این استانداردها له میشدند. در این سیستم، مطالعه به جای یک لذت، به یک «شغل» و یک «رقابت» تبدیل شد.
وقتی دیمارکو کتابدار شد، همین حس شرم و تردید را در مراجعین خود دید. دانشآموزانی که با عذرخواهی میگفتند فقط مانگا میخوانند؛ نوجوانانی که میگفتند گوش دادن به کتابهای صوتی «تقلب» است؛ یا بزرگسالانی که با خجالت اعتراف میکردند که دائماً رمانهای عاشقانه را دوباره میخوانند. در این مرحله بود که او به کشف مهمی دست یافت: مشکل از خوانندگان نبود، بلکه از قوانینی بود که نوع خاصی از ذهن را «استاندارد» فرض میکردند.
«مدلی که ما آن را مطالعه صحیح مینامیم، در واقع نوعی مطالعه نوروتیپیکال است؛» «مطالعه برای مغزی که میتواند ساعتها تمرکز کند، برنامه زمانی دارد و به ژانرهای خاصی گرایش دارد. این مدل جایی برای پرش ذهن، خستگی حسی یا تکرار آرامشبخش باقی نمیگذارد. برای کسانی که با افسردگی، اضطراب یا نیاز به مرور مکرر یک جمله زندگی میکنند، این الگو عملاً ممنوع است.»
در فرآیند شناخت خود و دریافت تشخیصهای عصبی، دیمارکو تصمیم گرفت این الگو را کنار بگذارد. او به خودش اجازه داد کتابها را نیمهکاره رها کند، کتابهای صوتی را نوعی «مطالعه با کلید متفاوت» بداند و دوباره خواندن را نه اتلاف وقت، بلکه نوعی مراقبت از خود بداند. او میگوید: «وقتی استانداردهای قدیمی را کنار گذاشتم، زندگی مطالعهام گسترش یافت. دوباره عاشق کتابها شدم – نه به عنوان یک کار طاقتفرسا، بلکه به عنوان همراهانی که میتوانستم به وقت و روش خودم به آنها برگردم.»
دیمارکو اکنون همین رویکرد را با دانشآموزانش در کتابخانهاش به اشتراک میگذارد. به هر کسی که میگوید: «من واقعاً کرم کتاب نیستم»، پاسخ این است: «شما از قبل یک خواننده هستید.» خواندن مانگا، گوش دادن به کتابهای صوتی، ورق زدن کتابهای مصور یا خواندن آهسته یک رمان فانتزی در طول ماهها – همه اشکال واقعی و ارزشمند خواندن هستند.
«خواندن به نظم یا نمایش مربوط نمیشود. مهم نیست چند کتاب را تمام کردهاید یا چقدر در مورد جوایز ادبی میدانید. خواندن به ارتباط مربوط است.» وقتی از قوانین مربوط به اختلالات عصبی رها شوید، میتوانید رابطهای لذتبخش، زنده و بدون قضاوت با کتابها برقرار کنید.