وقتی حسین مهکام راهش را گم میکند
داستان این فیلم وقتی جالبتر میشود که بدانیم «حسین مهکام»، نویسنده و تهیهکننده اثر، زمانی فیلمهایی مانند «آندرانیک» و «بیحسی موضعی» را ساخته است. اما در جایی از مسیر، تصمیم میگیرد چرخشی ۱۸۰ درجهای داشته باشد و به دنیای کمدیهای تجاری بپیوندد. مانند نویسندهای که ناگهان نوشتن رمانهای فلسفی را کنار میگذارد و شروع به نوشتن جوک میکند، اما جوکهایش را با چنان پیچیدگی فلسفی مینویسد که هیچکس نمیخندد.
داستان فیلم درباره «منوچ»، رئیس یک مافیای مواد مخدر است که با آزادی موقت بیژن و نعیم از زندان موافقت میکند تا بتوانند کار ناتمام خود را تمام کنند. داستانی که ایده اولیه جذابی ندارد و در ادامه بهتر نمیشود.
ارکستری که در آن هر کسی ساز میزند
«عادل معصومیان» در اولین تجربه کارگردانی خود، گروهی از بازیگران توانمند را گرد هم آورده است. پژمان جمشیدی که این بار نه در نقش همیشگیاش، بلکه در کسوت یک پدرخوانده مافیایی ظاهر شده بود. بهرنگ علوی و بیژن بنفشه خواه که قرار بود یک زوج کمدی جدید باشند؛ یکی تپل و دیگری لاغر. رویا میرعلمی، امیر مهدی ژوله و غلامرضا نیکخواه که هر کدام استعدادهای ثابت شدهای داشتند.
اما مشکل اینجا بود که انگار هر کدام از آنها فیلم متفاوتی بازی میکردند؛ انگار کارگردان به هر بازیگر فیلمنامه متفاوتی داده بود. پژمان جمشیدی که معمولاً موتور محرک کمدیها است، اینجا در نقش رئیس مافیا، انگار نمیداند چه کار کند. او نه آنقدر ترسناک است که باورش شود، نه آنقدر خندهدار است که بخنداند. او جایی بین این دو گیر کرده و نمیتواند خودش را نجات دهد. به عبارت دیگر، معصومیان انگار میخواست همه چیز را امتحان کند: مافیا، کمدی، طنز اجتماعی و اشاره به مسائل جنسیتی. اما درست مثل آشپزی که برای اولین بار قابلمهای برمیدارد و همه ادویهها را با هم میریزد، نتیجه نه طعمی دارد، نه رنگی، نه بویی.
کمدیای که حتی لبخندی هم نداشت
۸۰ دقیقه در سینما نشستن و یک بار هم نخندیدن؛ این خلاصه تجربه تماشای فیلم جزایر قناری است. طنزی برگرفته از ترندهای فضای مجازی، اما گویی با تأخیری چند ساله. دیالوگهایی که میخواستند خندهدار باشند، اما بیشتر شبیه تلاشهای ناموفق عمویی بودند که میخواهد بچهها را در یک مهمانی بخنداند. در همین حال، در اواسط فیلم، ناگهان تمرکز از شخصیتهای اصلی به منوچ تغییر میکند و سپس دوباره برمیگردد. انگار کارگردان تصمیم گرفته در اواسط فیلم فیلم دیگری بسازد، اما فراموش کرده فیلم قبلی را تمام کند.
در نهایت، وقتی ۸۰ دقیقه تمام میشود، مخاطب با نوعی پایان مواجه میشود که انگار فیلمساز ناگهان متوجه شده بودجه تمام شده و باید فیلم را تمام کند. سرنوشت شخصیتها؟ نامعلوم. پیچشهای داستانی؟ رها شده. منطق روایی؟ گمشده در همان جزایری که هرگز در فیلم ظاهر نشدند. با فروش ۴.۵ میلیارد تومان در دو هفته، جزایر قناری شاید از نظر مالی یک شکست کامل نبوده باشد. اما این رقم، در مقایسه با کمدیهای موفق، نشاندهنده کاهش اعتماد مخاطبان است. مردم دیگر فقط به خاطر حضور پژمان جمشیدی یا وعده کمدی بلیت نمیخرند.
از نظر فنی، این فیلم میتوانست حداقل یک تجربه سمعی و بصری مناسب باشد، با یک تیم حرفهای، از جمله فیلمبرداری روزبه رایگا و موسیقی بابک میرزاخانی. اما وقتی فیلمنامه و کارگردانی اساساً گیجکننده هستند، حتی فیلمبرداری و موسیقی با بهترین کیفیت هم نمیتواند چیزی را نجات دهد؛ نتیجه بیشتر شبیه تزئین یک ساختمان فروریخته است.
این فیلم نمونهای از بحرانی است که سینمای کمدی ایران با آن دست و پنجه نرم میکند. بحرانی که در آن فیلمسازان فکر میکنند میتوانند با چند بازیگر شناختهشده، چند شوخی مد روز و یک عنوان جذاب، مخاطب را فریب دهند. اما مخاطب امروز خیلی باهوشتر از آن است که با این ترفندها متقاعد شود. جزایر قناری در نهایت نه یک جزیره بود، نه یک قناری و نه حتی یک جاهطلبی. این فقط سقوطی در خشکی مطلقِ عدم خلاقیت بود. فیلمی که میتوانست فرصتی برای درخشیدن باشد، اما به یادآوری تلخی از این تبدیل شد که چرا برخی از پرندگان بهتر است هرگز پرواز نکنند.
شاید بهترین توصیف برای «جزایر قناری» این باشد: فیلمی که در جستجوی هویت خود گم شد و هرگز خود را پیدا نکرد، درست مانند مسافری که بلیط جزایر قناری را خریده است. این فیلم میتوانست پتانسیل یک کمدی جمع و جور را داشته باشد، اما به دلیل روایت شتابزده و عدم شخصیتپردازی مناسب، بیشتر شبیه نسخهای فشرده از یک اثر نیمهتمام است. پایان شتابزده نیز این حس را تقویت میکند که فیلمساز نه تنها داستان را جمعبندی نکرده، بلکه به نظر میرسد آن را در میانه راه رها کرده است.