دیدار تیمهای ملی ایران و بلژیک در جام جهانی ۲۰۲۶، در نگاه اول، یک رویداد صرفاً ورزشی است، رویارویی دو تیم در چارچوبی بسیار خاص و محدود. اما همانطور که فوتبال اغلب بهانهای برای تأمل در لایههای عمیقتر فرهنگی و اجتماعی است، این رویارویی میتواند فرصتی نیز برای نگاه به دو سنت ادبی باشد که هر یک به شیوهای متفاوت با مسئله «مدرنیته اروپایی» درگیر شدهاند.
ایران، در این زمینه، نماینده فرهنگی است که مدرنیته را از بیرون دریافت کرده و آن را در درون خود بازسازی کرده است. با این حال، بلژیک در موقعیتی واسطهای در قلب اروپا قرار دارد، کشوری که نه به اندازه فرانسه و آلمان به عنوان «مرکز» ادبیات مدرن شناخته شده است و نه در حاشیه کامل آن. این موقعیت واسطهای، ادبیات بلژیک را به نمونهای جالب برای درک رابطه بین زبان، هویت و مدرنیته تبدیل میکند.
این متن تلاشی است برای خوانش این رویارویی به عنوان رویارویی بین دو نوع تجربه تاریخی از نوشتن و روایت جهان.
ایران و بلژیک: دو تجربه ادبی در حاشیه مرکز مدرن
محمدعلی جمالزاده
ایران: رمان در وضعیت ورود
در ایران، رمان مدرن نه در دل یک سنت اروپایی، بلکه در لحظه مواجهه با آن شکل گرفت. ورود متون ترجمه شده، سفرنامهها و تجربه مستقیم ایرانیان از اروپا، زمینهای را ایجاد کرد که در آن «فرم رمان» به تدریج به عنوان یک امکان جدید در زبان فارسی ظهور کرد.
نویسندگانی مانند جمالزاده، هدایت و نسلهای بعدی در واقع با یک مشکل دوگانه روبرو بودند: از یک سو، آنها باید فرم روایی جدید را میآموختند و از سوی دیگر، باید تجربه زیسته جامعه ایرانی را در این فرم میآمیختند. نتیجه، نوعی رمان بود که همزمان به «یادگیری» و «بیان تجربه» مشغول بود، نوعی ادبیات در حال شدن.
به این ترتیب، رمان فارسی صرفاً تقلیدی از الگوهای اروپایی نبود، بلکه تلاشی برای ترجمه یک موقعیت تاریخی خاص به زبان روایت بود، موقعیتی که در آن جامعه، زبان و زمان در حال تغییر بودند.
ایران و بلژیک؛ دو تجربه ادبی در حاشیه مرکز مدرن
ژرژ سیمنون
بلژیک؛ ادبیات در میان زبانها
بلژیک جایگاه منحصر به فردی در تاریخ ادبیات اروپا دارد. این کشور نه یک مرکز زبانی واحد دارد و نه یک سنت ادبی واحد. ادبیات بلژیک همواره در حال تغییر بین زبانهای مختلف، به ویژه فرانسوی و هلندی، بوده است. این چندزبانگی، ادبیات این کشور را به فضایی برای تجربه هویتهای چندگانه تبدیل کرده است.
در بخش فرانسوی زبان، نویسندگانی مانند ژرژ سیمنون با خلق شخصیتهایی مانند کمیسر مگره، نوعی رمان کارآگاهی روانشناختی را شکل دادند که در آن شهر، تنهایی و جزئیات زندگی روزمره نقش محوری دارند. در این آثار، برخلاف سنتهای روایت کلان، تمرکز بر موقعیتهای کوچک اما تعیینکننده است، لحظاتی که فرد در تصمیمگیری، اضطراب یا انفعال گرفتار میشود.
از سوی دیگر، نویسندگانی مانند موریس مترلینگ، با نمایشنامهها و نوشتههای نمادگرایانه خود، ادبیات بلژیک را به سمت تجربیات شاعرانه، سکوت، انتظار و نامرئی سوق دادند. در آثار او، زبان فضایی برای مکث و شک است.
به دلیل این وضعیت زبانی و تاریخی، ادبیات بلژیک کمتر در قالب «روایتهای کلان ملی» تعریف شده و بیشتر به سمت تجربیات خرد، روانشناختی و چندلایه حرکت کرده است.
رمانهای فارسی و بلژیکی
برای درک بهتر تفاوتها و شباهتهای بین این دو سنت، بررسی چند اثر کلیدی میتواند تصویر روشنتری ارائه دهد؛ آثاری که هر کدام نمایانگر لحظهای مهم در تاریخ ادبیات کشور خود هستند.
ایران و بلژیک؛ دو تجربه ادبی در حاشیه مرکز مدرن
رمانهای فارسی
در سنت رمان فارسی، چندین اثر و نویسنده نقش محوری در شکلگیری این فرم داشتهاند:
صادق هدایت با بوف کور، یکی از اولین آزمایشهای جدی در رمان مدرن فارسی را رقم زد؛ متنی که در آن روایت، ذهن، کابوس و اسطوره در هم میآمیزند و به ساختاری روانشناختی-نمادین میرسند.
سیمین دانشور با سووشون، رمان فارسی را به سطح روایت اجتماعی و تاریخی ارتقا داد، جایی که زندگی روزمره، سیاست و حافظه جمعی در یک بافت روایی منسجم به هم متصل میشوند.
محمود دولتآبادی با کلیدر، تجربهای گسترده در رمان اجتماعی-حماسی ارائه داد، روایتی که در آن تاریخ، زبان و زندگی روستایی به یک جهان روایی چندلایه تبدیل میشوند.
هوشنگ گلشیری با آثاری مانند شازده اثجب، امکانات فرم رمان را گسترش داد، بهویژه در جهت شکستن روایت خطی، تمرکز بر ذهن و بازی با زمان.