رابرت دووال، بازیگر پیشکسوت هالیوود که شخصیتهای مختلفی را از یک وکیل مافیایی گرفته تا یک خواننده رو به زوال موسیقی کانتری، یک کارآگاه پلیس بدبین، یک خلبان یا فرمانده جنگ ویتنام و بسیاری دیگر را به پرده سینما، تلویزیون و تئاتر آورد، روز یکشنبه درگذشت. او ۹۵ ساله بود. مرگ او در بیانیهای توسط همسرش، لوسیانا دووال، اعلام شد که در آن گفته شد او در خانه درگذشته است، اما جزئیات بیشتری ارائه نکرد. رسانههای خبری مختلف گزارش دادند که او در ویرجینیا، در منطقه غربی واشنگتن، زندگی میکرده است.
به گفته بروس برسفورد، کارگردان استرالیایی که دووال با او در فیلم «رحمتهای مهربان» کار کرده است، ویژگی منحصر به فرد دووال این بود که او چنان عمیق در نقشهایش غرق میشد که گویی در آنها ناپدید میشد. دووال برای این فیلم در سال ۱۹۸۳ جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را دریافت کرد؛ تنها جایزه اسکار او در دوران حرفهایاش، اگرچه شش نامزدی دیگر برای نقشهای اصلی و فرعی دریافت کرده است.
رابرت دووال
رابرت دووال به جای تکیه بر صدا و چهرهاش مانند ستارههای پیشرو، بارها از آنها به عنوان ابزاری برای به تصویر کشیدن شخصیتی کاملاً متفاوت استفاده کرد. دووال در طول دوران حرفهای بازیگریاش که اوج آن در اوایل دهه ۱۹۶۰ بود، به خاطر کار فشردهای که در هر نقش انجام میداد، شناخته میشد.
حتی در کودکی، او گوش شنوا برای الگوهای گفتاری مردم و چشم تیزبینی برای رفتار آنها داشت. دووال زمانی گفته بود: «من در خاطرات مردم پرسه میزنم». بینشهایی که او به دست میآورد در ذهنش میماند تا بعداً برای نقشهای احتمالی از آنها مشورت بگیرد. به عنوان مثال، برای آماده شدن برای نقش مک اسلج، او با یک گروه موسیقی کانتری آواز خواند و با یکی از دوستانش در شرق تگزاس رانندگی کرد. وقتی دوستش بالاخره پرسید که آنها چه کار میکنند، دووال گفت: «ما به دنبال یک لهجه هستیم.»
رابرت دووال
او با انواع و اقسام آدمها معاشرت میکرد، مانند زمانی که برای نقش تام هیگن، مشاور معقول خانواده جنایتکار کورلئونه در دو فیلم اول «پدرخوانده» فرانسیس فورد کاپولا در اوایل دهه ۱۹۷۰ آماده میشد. او با اراذل و اوباش شرق هارلم معاشرت میکرد تا شخصیتی را پرورش دهد که به او کمک کرد تا به یک ستاره تبدیل شود.
او قبل از بازی در نقش یک پلیس سرسخت در نمایش «اعترافات واقعی» در سال ۱۹۸۱، با کارآگاهان پلیس وقت میگذراند. برای آماده شدن برای یکی از برجستهترین نقشهای صحنهای خود، یعنی نقش کلاهبردار تیچ در اجرای اصلی برادوی از نمایش «بوفالوی آمریکایی» اثر دیوید ممت در سال ۱۹۷۷، مدتی را با یک محکوم سابق گذراند و ایده حمل اسلحه او در یک مکان خاص به ذهنش رسید.
دووال کارهای مشابهی را برای سایر نقشهای برجسته انجام داد، چه به عنوان سرهنگ دوم بول میچام، جنگجوی ناامید که تمام امیدش را به جنگیدن (به جز جنگهای خانوادگیاش) در فیلم «سانتینی بزرگ» از دست داده بود؛ یا فرانک هکت، مدیر اجرایی در فیلم «شبکه» سیدنی لومت در سال ۱۹۷۶، که برداشت پدی چایفسکی از اخبار تلویزیونی را به نمایش میگذاشت؛ یا سرهنگ دوم بیل کیلگور (که عاشق «بوی ناپالم در صبح» بود) در فیلم «اینک آخرالزمان» ساخته کاپولا در سال ۱۹۷۹. دووال به مصاحبهکنندگان گفت که سالها مردم پیش او میآمدند و آن جمله را از حفظ تکرار میکردند، مثل یک راز کوچک که فقط او و آنها میدانستند.